چشم ها را باید شست . . .

خاصیت میوه ها در درمان
نویسنده : سیاوش - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

 

ضد اسهال  

بهبود کارکرد ریه

ممانعت از انسداد عروق

مراقبت از مفاصل

حفاظت از قلب  

سیب

تقویت بینایی

ممانعت از ابتلا به آلزایمر

کنترل فشار خون

کند کننده روند پیری

ضد سرطان

زرد آلو

تقویت قلب

تثبیت قند خون

کاهنده کلسترول

مانع آسیب های کبدی

 هضم غذا

کنگر فرنگی

جلوگیری از سکته

کنترل فشار خون

کاهنده کلسترول

نرم کننده پوست

دشمن دیابت

آووکادو

تقویت استخوانها

کنترل فشار خون

درمان سرفه

ضد اسهال

تقویت قلب

موز

کاهنده کلسترول

ضد سرطان

درمان همورویید

تثبیت قند خون

ضد یبوست

حبوبات

تقویت استخوانها

محافظ قلب

ضد سرطان

کاهش وزن

کنترل فشار خون

چغندر

تثبیت قند خون

افزایش حافظه

محافظ قلب

ضد یبوست

ضدسرطان

زغال اخته

ضد سرطان

محافظ قلب

تقویت بینایی

کنترل فشار خون

تقویت استخوانها

کلم بروکلی

کاهش وزن

محافظ قلب

ضد یبوست

درمان همورویید  

ضد سرطان

کلم

کاهنده کلسترول

ضد سرطان

کنترل فشار خون

تقویت سیستم ایمنی

تقویت بینایی

طالبی

ضد یبوست

ضد سرطان

محافظ قلب

کاهش وزن

تقویت بینایی

هویج

تقویت استخوانها

بهبود کوفتگی و کبود شدگی  

ضد سرطان سینه

محافظت در برابر امراض قلبی

جلوگیری از سرطان پروستات

گل کلم

درمان بی خوابی  

کند کننده روند پیری

ضد سرطان

محافظت در برابر آلزایمر

محافظ قلب

گیلاس

کاهنده کلسترول

ضد سرطان

محافظ قلب

کنترل فشار خون

کاهش وزن  

بلوط شاه بلوط

پاک کننده سینوسها (درمان سینوزیت)  

ضد سرطان

تسکین گلو درد

تقویت سیستم ایمنی

کمک به هضم غذا

فلفل کوبیده  

کاهنده کلسترول

ضد سرطان

جلوگیری از سکته

کنترل فشار خون

کاهش وزن  

انجیر

حفاظت از قلب

ضد سرطان

افزایش حافظه

کمک به سیستم ایمنی

محافظت از قلب

ماهی

محافظ قلب

کمک به سلامت ذهن

دشمن دیابت

افزایش ایمنی بدن

کمک به هضم غذا

تخم کتان

ضد سرطان

کشنده باکتریها

کنترل فشار خون

ضد بیماریهای قارچی (کشنده قارچها)

کاهنده کلسترول

سیر

جلوگیری از سکته

ضد سرطان پروستات

کاهش وزن

کاهنده کلسترول  

جلوگیری از سکته قلبی

گریپ فروت

ضد سرطان

افزاینده گردش خون

دفع سنگ کلیه

محافظ قلب  

تقویت بینایی

انگور

جلوگیری از سکته

کاهش وزن

محافظ قلب

کشنده باکتریها

ضد سرطان

چای سبز

حفاظت در برابر زخم معده

افزاینده انرژی

کمک به هضم غذا  

ضد آلرژی

التیام دهنده زخم ها

عسل

کنترل فشار خون

نرم کننده پوست

محافظ قلب

جبران کمبود ویتامین C  

ضد سرطان

لیمو ترش (شیرازی) 

کنترل فشار خون

نرم کننده پوست

محافظ قلب

جبران کمبود ویتامین C  

ضد سرطان

لیمو ترش

تنظیم غده تیرویید

کمک به هضم غذا

افزایش حافظه

محافظ در برابر آلزایمر

ضد سرطان

انبه

کشنده باکتریها

ضد سرطان

کاهنده کلسترول

تقویت استخوانها  

کنترل فشار خون

قارچ  

دشمن دیابت  

جلوگیری از یبوست

ضد سرطان

نرم کننده پوست

کاهنده کلسترول

جو دوسر

ضد سرطان

ئشمن دیابت

کاهش وزن

نرم کننده پوست

محافظ قلب

روغن زیتون

 

 امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشید


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
لذت پیاده روی
نویسنده : سیاوش - ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
 


 

اولین ملاقات٬ ایستگاه اتوبوس بود.
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها.
نشسته بود روی نیمکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون.
سیر نگاش کردم.
هیچ توجهی به دور و برش نداشت.


ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود.
یه نقاشی منحصر به فرد.
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود.
اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد.
دیگه عادت کرده بودم.


دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود.
نمی دونم چرا اون روزای اول هیچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.
شاید یه جور ترس از دست دادنش بود.
شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی کنم.
من به همین تماشای ساده راضی بودم.


دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می نشست.
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه.
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اینکه مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می افتاد.
هیچوقت برای هیچ کس همچین احساس پر تشویش و در عین حال لذت بخشی رو نداشتم.
حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش ...

 

آرامش و شاید چیزدیگه ای شبیه نیاز.
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم.
هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم.
دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود.
مثل دیوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود.
دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.
بی خوابی شبها و سیگار های پی در پی.
خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.


نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم.
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن.
یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم.
شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید ... نمی دونم.
اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه های داغمو فشارمی داد.
نمی تونستم.
دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون اینکه حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم.



از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.
من ... درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.
حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم.
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.
از خودم و غرورم بدم می اومد.


با اینکه چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.
بلند شدم و ایستادم.


در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون.
درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد.
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.


دقیق که نگاه کردم دیدمش.
خودش بود.
انگار تمام راه رو دویده بود.
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود.
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود.
دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.


نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست.
- شما هم دیر رسیدید؟
و من چی می تونستم بگم.
- درست مثل شما.
و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خندیدیم.
- مثه اینکه باید پیاده بریم.
و پیاده رفتیم ...
و هیچوقت تا اون موقع نمی دونستم پیاده رفتن اینقدر خوب باشه

 

شاد باشید

مهربان

 

 


 
comment نظرات ()

 
همسر فداکار
نویسنده : سیاوش - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
 

 

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.

 

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.

 

زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :

 

- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

 

دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :

 

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

 

- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت:

 

«همسر تو گوژپشت خواهد بود»

 

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

 

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»

 

فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.

 

او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.


 
comment نظرات ()

 
پند هایی از خدا
نویسنده : سیاوش - ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩
 

روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.


 
comment نظرات ()

 
روبان آبی
نویسنده : سیاوش - ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

 

آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: « من آدم تاثیرگذارى هستم.»
سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.  آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند. یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:  ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.  مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.  رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.
رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.  مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر 14 ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد.  می‌توانى تصور کنی؟  او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم!  او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثیرگذارى هستم.»
سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.  مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم.
امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى.  تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم.
آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.  پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:  « پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»
من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است.. پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.  فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند.
 مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثیرگذار بوده‌اند. 
و به علاوه، بچه‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:

« انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواندتاثیرگذار باشد. »

همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید.  یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم
می‌توان فرستاد!  من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی که روی زندگیم تاثیر گذاشتند و با مهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم.


 
comment نظرات ()

 
اصل موفقیت
نویسنده : سیاوش - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩
 

موفقیت های بزرگ نود و نه درصدش کوشش و تنها یک درصدش به نبوغ احتیاج دارد


                                                                                              توماس ادیسون

 

 

 

اصل موفقیت قورباغه ای

 

 


اگر یک قورباغه را بردارید وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟ بیرون می پرد! درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست وباید برود! حالا اگر همین قورباغه را بردارید وداخل یک ظرف آب سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق بگذارید وبه تدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟ استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می گوید: ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.

نتیجه اخلاقی داستان! زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه وبیدار باشیم. سوال؟ اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟ البته که می شوید!

 

 


سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و...آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟ نه! با بی خیالی از کنارش می گذرید. برای کسانی که ورشکسته می شوند ،اضافه وزن می آورند یا طلاق میگیرند یا آخر ترم مشروط

می شوند! این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟ زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید. اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید! ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم :به کجا دارم می روم؟

آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم. خلاصه کلام : شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید وپایین بیفتید.



برگرفته از کتاب ارزشمند آخرین راز شاد زیستن نوشته آندره متیوس

 

 

هر روز و هر لحظه و در هر کار به یاد خالق خویش باشیم.

هر از گاهی به هنگام گوش دادن موسقی مورد علاقه مان به یاد خالق و مبدا بیفتیم

نظم محیط زندگیمان را حفظ کنیم.

غبطه و حسرت مادی و معنوی به هم نوع را از خود دور کنیم.

اشتباهاتمان را پذیرفته،از خدا و خلق،طلب بخشش و آمرزش نماییم.

صفت شجاعت و فروتنی را در خود تقویت کنیم.

قناعت(نه امساک و خساست)را پیشه خود سازیم.

طمع،ذلالت می آورد؛چشم طمع را کور کنیم.

به کسی حرف های آزار دهنده نزنیم.

ادب را در همه جا سر لوحه ی کارهایمان قرار دهیم و به دیگران احترام بگذاریم.

به هنگام دعا برای همه خلق دعا کنیم.

بخشی از درآمد خود را برای کمک به نیازمندان در نظر بگیریم.

به خاطر نداشته هایمان ناشکری نکنیم.

بد قولی نکنیم.بد قولی اعتماد دیگران را از ما سلب خواهد کرد.

همیشه و همه جا قدردان و سپاس گزار والدینمان باشیم.

امانت داران قابل و شایسته ای باشیم.

از خوردن گوشت قرمز،نوشابه و تنقلات به حد افراط پرهیز کنیم.

یادمان باشد که صداقت بزرگترین گام به سوی موفقیت و پیشرفت است.

بعد از خوردن هر وعده غذا شکر خالق را به جای آوریم.

به سلامت جسم و روحمان به یک اندازه اهمیت بدهیم.

اوقاتی را صرف تفریحات سالم کنیم.

اوقاتی را به ورزش اختصاص دهیم.

هر شب پیش از خواب اندکی از وقت خود را صرف مطالعه کنیم.

اسراف منشأ نداری هاست،اسراف نکنیم.

شنونده خوبی باشیم.

خلق خدا را با القاب و صفات زیبا و شایسته صدا کنیم.

بر سر نماز و به هنگام نیایش برای در گذشتگانمان طلب مغفرت و آمرزش کنیم.

نقاط ضعفمان را پیدا کرده و بکوشیم آنها را کمرنگ تر کنیم.

کار امروز را به فردا نیاندازیم.

با تندی و پرخاش دوستانمام را از دست خواهیم دادوبا متانت و حوصله با دیگران رفتار کنیم.

با گذشت و بخشنده باشیم.عاشق پیشه باشیم و عشق بورزیم.

به همه مردم به یک چشم نگاه کنیم و بدانیم که خداوند نیز این چنین بشر را خلق کرد.

فرد شاد و سرزنده را همه دوست دارند.پس با انرژی مثبت دیگران را به وجد بیاوریم.

مردم را دوست بداریم همان طور که انتظار داریم آنها نیز ما را دوست بدارند.

و در نهایت به یاد داشته باشیم که خودخواهی و لجاجت و زیاده خواهی و شهوت سموم مهلک و نابود کننده نسل بشر هستند.

 

 

به اعتقاد من پشتکار،صبر و مداومت بزرگترین عامل موفقیت است.

با اینها می توان بر همه چیز و حتی طبیعت غلبه کرد

واکفلر


 
comment نظرات ()

 
چهار دروغی که مادرم گفت
نویسنده : سیاوش - ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
 

تقدیم به خوبی های تمام مادران دنیا
داستان من از زمان تولّدم شروع می شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی دانی که من ماهی دوست ندارم؟"و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. 
شبی از شبهای زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."لبخندی زد و گفت: "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود که من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

 


 
comment نظرات ()

 
مردآهنگر
نویسنده : سیاوش - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩
 

 

اینل واترمن، داستان آهنگری را میگوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، چیزی درست به نظر نمی آمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود، از وضعیت دشوارش مطلع شد. گفت :" واقعاً عجیب است، درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خداترسی شوی، زندگی ات بد تر شده. نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده." آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بار ها همین فکر را کرده بود و نفهمیده بود چه بر سر زندگی اش آمده. اما نمیخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: "در این کارگاه، فولاد خام برایم میاورند و باید از آن شمشیری بسازم. میدانی چطور این کار را میکنم؟ اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزانم، تا اینکه فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم .  بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد. باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم. یک بار کافی نیست"
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد: "گاهی فولادی که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عمل را بیاورد.
حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می اندازد. میدانم از این فولاد هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد آمد"
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
"میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی که میخواهم این است:
خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم. ا هر روشی که می پسندی، ادامه بده،هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولاد های بی فایده پرتاب نکن!"

 


 
comment نظرات ()